تبليغاتX
و خدا هست...
و خدا هست...

 

يه دروغ وجود داره كه مثل يك ويروس عمل مي كنه و اون دروغ اينه كه


اونقدر خوبي وجود نداره كه به همه برسه


كمبود هست، محدوديت هست، و هيچ چيز به اندازه كافي نيست


اين دروغ مردم رو دچار ترس طمع و خساست كرده و اون افكار ترس طمع و خساست

 و كمبود تبديل به زندگي اونا مي شه


پس جهان يك قرص كابوس رو خورده


اما حقيقت اينه كه بيش از اون چيزي كه بخواييم خوبي هست كه تقسيم بشه


بيش از نيازمون ايده هاي خلاقانه هست


بيش از نيازمون عشق هست


بيش از نيازمون نيرو هست


بيش از نيازمون لذت هست


پس از زندگيتون لذت ببرين

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط نرگس

 

روزي پدري در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسي نامه ها و تنظيم قرار ملاقات و ... بود

به طوري که وقتي دخترش به او نزديک شد متوجه نشد. دختر پس از کمي سکوت گفت

بابا چيکار مي کنيد؟

دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توي دفترم مي نويسم

باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت

 بابا آيا اسم من هم در اون دفتر هست؟

 درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگي مي کنيم که خيلي ها رو فراموش مي کنيم. اين دنياي بزرگ اونقدر مشغله براي ما مي تراشه که واقعاً بزرگترين و نزديکترين رو فراموش مي کنيم

خدا ما رو نيافريده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگي کنيم که حتي فرصت نکنيم باهاش دو کلمه حرف بزنيم. خدا مي خواد تا حداقل چند دقيقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صداي خدا رو مي شنيديم الآن بهمون مي گفت : آيا اسم من توي اون دفتر هست؟

="TaranehhaGroups

با آرزوي اينکه اولين اسم توي دفتر برنامه روزانه ما، اسم   خدا  باشد

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط نرگس

                                                      


گفتم : خسته ام


گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله
*
"از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر
/53)

گفتم:انگار مرا فراموش كرده اي ؟


گفت: *فاذ كروني اذكركم
*
" مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم."(بقرة
/152)

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟


گفت:*وما يدريك لعل الساعة تكون قريبآ
*
"تو چه مي داني ! شايد موعدش نزديك باشد"(احزاب
/63)

گفتم: تو بزرگي ونزديكيت براي من كوچك خيلي دوره! تا ان موقع چكار كنم؟


گفت:*و اتبع  ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
*
" كارهايي را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خدا خودش حكم كند.(يونس
/109)

گفتم: تو خدايي وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...يك اشاره كني تمامه!


گفت"*عسي ان تحبوا شيئآ وهو شرّ لكم
*
"شايد چيزي كه تو دوست داري به صلاحت نباشد!."(بقرة
/216)

گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف...اصلآچطور دلت مياد؟


گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحيم
*
" خدا نسبت به همه ي مردم مهربان است
"

گفتم: دلم گرفته


گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
*
" (مردم به چي دلخوش كردن؟) بايد به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(يونس
/58)

گفتم: اصلآ  بي خيال! توكلت علي الله


گفت:* ان الله يحب المتوكلين
*
"خدا آنهايي را كه توكل مي كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خييلي چاكريم ! ولي اين بار  انگار گفتي ك حواست رو خوب جمع كن يادت باشه:


گفت:* و من الناس  من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة*
" بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي كنند. اگر خيري به آنها برسد امن آ رامش پيدا مي كنند واگر بلايي سرشان بيايد تا امتحان شوند رو گردان مي شوند . به خودشان در دنيا وآخرت ضرر مي رسانند."(حج
/11)

گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم


گفت:*فاني قريب
*
" من كه نزديكم"(بقره
/186)

گفتم: تو هميشه نزديكي من دورم كاش مي شد به تو نزديك شوم


گفت: واذكر ربك في نفسك تضرعآ وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال
*
"هر صبح وعصر پروردگارت را پيش خودت با تضرع و خوف و با صداي آهسته ياد كن"(اعراف/؟؟؟
)

نا خواسته گفتم: الهي وربي من لي غيرك


گفت:* اليس الله بكاف عبده
*
"خدا براي بنده اش كافيست"(زمر/؟؟
)

گفتم در برابر اين هنه مهربانيت چه كنم؟
گفت:*يا ايها الذين آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثيرآ و سبحوه بكرة واصيلآ هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمومنين رحيمآ
*
"اي مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح وشب تسبيحش كنيد او كسي است كه خودش و فرشته هايش

برشما درود مي فرستند تا شما را از تايكيها به سوي نور بيرون برند خدا نسبت به مومنين مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غير از تو كسي را ندارم 


گفت: *نحن اقرب اليه من حبل الوريد
*
"از رگ گردن به انسان نزديكترم."(ق
/16)

گفتم: ...


گفت: ...

                   


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط نرگس

 

 

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط نرگس
 

بابا آب داد

بابا نان داد

آن مرد با اسب در باران آمد

آن مرد پدر بود با دستانی چروکیده و کمری قوز شده

وقتی بسویش می دوی می خندد انگار خسته نیست چون نگاهش همراه لب هایش می خندد

برای دخترکش می خندد

من سالهاست که این نگاه را در زیباترین جای دلم قاب گرفته ام و هر روز با دستمال سرخ دلم آن را پاک می کنم تانکند چروک های دست پدر را و یا آن قد خمیده را فراموش کنم

یا امام زمان(عج) تولد امام علی (ع) رو بهت تبریک می گم

بابایی روزت مبارک

یک مرداد امتحان کنکور دارم برام دعا کنین یه جا درست و حسابی قبول شم همین امسال

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط نرگس

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط نرگس

 

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
   -"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟"
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط نرگس

 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط نرگس

 

بهار را ببين كه ثانيه ثانيه مي آيد.

اينجا كسي است كه به اندازه ي شكوفه هاي بهاري برايت آرزوهاي خوب دارد...

 

اين متن براي هيچكي نبود جز براي تويي كه اينو مي خوني

بهاري باشي هميشه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط نرگس

 

سلام ای سال نو

ای وامدار لحظه‌های روشن فردا
خداحافظ تو را ای کهنه‌سال، ای خاطرات شاد و نازیبا
سلام ای سبزی و آب زلال و سایه‌های بید
هلا ای آفتاب پاک و پر امید
خداحافظ تو را یلدا و شب‌های زمستانی
سلامم بر تو ای سالی، که می‌آیی
طراوت پیشه پاک اهورایی، بهار سبز رویایی
چه سرمستم، که می‌آیی
درودم بر تو ای فصل شکفتن
آشنای با طراوت، مهربان میلاد باریدن
خداوندا بگردان چون بهاران
حال من را، سوی آن حالی که می‌دانی
به جان سرو زیبا، سبز خواهم شد
بسان قاصدک‌ها، من رها از غصه خواهم شد
شما را حوض آبی
ابر بغض‌آلوده
ای زیبا کلام ناودان قصه‌گو
من دوست می‌دارم
سلام ای کوچه‌های شسته از باران
کنون ای مهربانان، یاد یاران، یاد یاران
خداحافظ ذغال روسیاه 
افکار سرماخورده محبوس
گذر کردم، سیاووش گونه پروازی فراز آتش و 
خرسند از پاکی
خدایا، کاسه تقدیر آوردم
و نجواگونه، قاشق می‌زنم تا صبح
عطا کن قسمت من را تو بهروزی
به قدر ظرف من، نه
قدر مهر چون تو معبودی
کریما، روزی‌ام را عاشقی فرما
خدایا، قطره اشکی عطایم کن
ببارم گاه گاهی، رو به درگاهی
خدایا سال‌ها و لحظه‌های رفته‌ام، رفتند
مرا اینک، تو سال و لحظه‌های با سعادت، هدیه‌ام فرما
به من آرامشی، مهری، عنایت کن
یقینی مرحمت فرما
بفهمم تا خدا، یک، یا خدا، باقی ست
و روحی، تا به پرواز آورد، این جسم خاکی را
خدایا، باور افسردگان را، چون بهاران، زندگانی ده 
و روح خسته‌گان را هم، خروشی
جاودانی ده
کویری قلب تنهایان، به مهری، آبیاری کن
به کوی بی‌کسان، یک مهربانی، آشنایی را، تو راهی کن
هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی
به یاد خاطراتش، عاشقانه زندگی کردن، تلافی کن
بکوبان با سرانگشتان مهری، کوبه درهای غربت را
بسوزان ریشه‌های سرد نفرت را
حبیبا، سال نو را
سال نور و عاشقی فرما
بزرگا، زندگی کردن، نشانم ده
و راه و رسم دل دادن، ستاندن، پیش پایم نه
به کامم لذت با هم نشستن، مهر ورزیدن عنایت کن
فهیم ارزش هر لحظه‌ام گردان 
بدانم خنده در آیینه، بس زیباست
بفهمم بغض در آدینه، دست ماست
بخوانم با قناری‌ها، خدا این جاست
بجویم من خدایم، چون که حق زیباست
عزیزا هفت سین عیدمان را
سایه‌سار سبز سیمای سحرخیزان سرو اندیش ساعی، 
مرحمت فرما
خدایا، باور تغییر را
این کیمیا درس بهاران را
در اعماق قلوب یخ زده
گرم و شکوفا کن
تو خار هر کدورت را به گلبرگ گذشتی، بی‌اثر گردان
چکاوک را تو یاری کن
به آوازی، دل همسایه‌مان را، شاد گرداند
شقایق را
که دشت لخت و عریان، شعله پوشاند
به خوشبختی، نشان کوچه بن بست ما را ده
نشان مردم این شهر را، یاد بهار آور
خدایا،
در طلوع سال نو
آغاز راه سبز فرداها
تو قلب هر مسافر را
به نور معرفت 
آگه به رمز و راز زیبای سفر فرما
بفهمان زندگی بی‌عشق، نازیباست
که قدر لحظه‌ها
در لحظه، ناپیداست

 

دوستای گلم سلااااااااام! وسلام به تویی که این متنو تا ته خوندی

وقتی داشتم سفره هفت سینو می نداختم به این فکر می کردم امسال یعنی چه سالی می تونه باشه؟ سال برکت سال نعمت سال خوشی سال آرامش سال موفقیت سال خدا...

یا سال غم سال غصه سالی پر از شکست سال دغدغه سال فکرای منفی یا شایدم سال شیطون..

اما اگه خوب بشینی فکر کنی متوجه می شی این تویی که تصمیم میگیری کدوم سال مال تو باشه موفقیت یا شکست، امید یا ناامیدی، شادی یا غصه

این اراده و فکر تویه که تورو به سمت صعود یا سقوط می کشونه

چرا باید غصه خورد وقتی خدایی به این مهربونی بالای سرمون داریم

یکی از دوستام حرف جالبی می زد می گفت تو این چندین سالی که ما از خدا عمر گرفتیم همش منفی فکر کردیم همش منفی بافی همش نمی شه، همش نمی تونم، همش نمی دونم بیاو امسال با می شه ها شروع کن با می تونم ها، با می دونم ها

می شه برای حتی یک ثانیه نفستو تو سینت حبس کنی و از خدا تشکر کنی برای نعمتاش، میشه برای حتی یک ثانیه بری توی هوای بهار یه نفس عمیق بکشی و زیبایی خدا رو حس کنی

می تونی حتی برای خاطر خودت که شده یه بچه آدامس فروشو رو به صرف یه آدامس دعوت کنی و باهم مسابقه باد کردن آدامس بذاری دیوونه بازی قشنگیه... وقتی اون می خنده می تونی حس کنی چه دنیایی دارن این بچه ها و چقدر دنیای تو حقیره (سوءتفاهم نشه هدف مسخره کردن بچه های آدامس فروش نیست)

می تونی حتی برای یه لحظه هم که شده برای خودت یه کارت پستال بخری یا جلو آینه از خودت معذرت خواهی کنی به خاطر این همه بی توجهی نسبت به خودت... اون ضبط صوت و خاموش کن تاکی می خوایی به ترانه های ناامید کننده گوش کنی؟ نذار ناامیدی آرزوهاتو ازت بدزده

می دونی خدا هست ... می دونی خدا مهربونه... می دونی دنیا پر از نیروهای بزرگه... نیروهایی که منتظرن تو اونا رو به طرف خودت بکشونیش... لحظه ای بشین و فکر کن به نیروهای خودت حتما داریشون نیروی شاد کردن دیگران، نیروی آروم کردن دیگران، نیروی تمرکز، نیروی خراب کردن، نیروی درست کردن و خیلی نیروهای دیگه بعد بشین دودوتا چهارتا کن ببین کدومو کجا باید استفاده کنی اینجوریه که روی تمام نمی دونمهات یه خط قرمز بزرگ می کشی اینا همون نمی دونم هایی هستن که توی پستوی ذهنت قایم شدن به خاطر اینکه ذهنت شلوغه و هر چیزی یاد نگرفته کجا باید بشینه

راستی برای نمی دونم هات احترام قایل شو شاید بعضیاشون رو واقعا نمی دونی پس برو دنبال دونستن اون نمی دونم

حالا که به اینجا رسیدیم بیا و این یک ثانیه یک ثانیه رو با هم جمع کن. چقدرش خودت بودی ؟حتما توی جمع همین ثانیه ها همش خودت بودی نه دیگری و نه دیگران

چون برای دل خودت و خدای خودت کار کردی چون دیگه به منفی ها اجازه ورود ندادی زندگی با مثبت فکر کردن شیرینه

راستی مثبت فکر کردن برابر نیست با گول زدن خودت برابره با بودن خودت توی دنیای واقعی خودت

شاد باشی و سبز

یاعلی

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 توسط نرگس
Blog Skin