تبليغاتX
و خدا هست...
و خدا هست...

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط نرگس

 

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر

 سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه

 قطعه کرد و به پسرش گفت:

 -"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را

 دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟"

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار

 است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم

 بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط نرگس
 

بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست
 مثل من و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست

در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا
 پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست

یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای
حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست

مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ
با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد
 سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست

گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند
 مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست

فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ
مثل ادم ها و من,در خواب های خوش رهاست

چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام
 او حسابش از تمام عالم و آدم جداست

مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ
او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست

سلام

اومدم بنويسم تا ياد بگيرم و فراموش نكنم خدا هست... اومدم بنويسم تا باورم نشه كه دنيا پر شده از ريا، فريب، دروغ، گناه، عشق هاي دور كمري ... اومدم بنويسم تا باورم نشه دلهاي آدما قفل شده و كليدش هم گم، اومدم بنويسم از محبتي كه خيلي وقته كمرنگ شده اومدم از ذهنم پاك كنم زندگي هايي كه توش پول، شهوت و... حرف اولو مي زنه

اومدم به خودم بقبولونم كه دنيا اونقدر كثيف هست كه نشه با اشكام پاكش كنم

مي خوام دنيا رو از نو ترجمه كنم چون

خدا هست ... .

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم شهریور 1387 توسط نرگس
Blog Skin